|
غزلکده
دنبال وزن و قافیه بودم تمام عمر،،، شاعرشدن حواس مرا از تو پرت کرد!...
|
امشب واسه من شبیه که یه زخم کهنه دوباره سر باز میکنه.
فردا تولدمه. اما شعری ندارم! اصلا حال و هوای خوبی هم ندارم.
اردی جهنم است زمانیکه یار نیست!.... [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:49 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
سلام...
سال گذشته م سراسر غم بود.سراسر! سال جدید هم واسه من با از دست دادن مادربزرگ عزیز و مهربونم شروع شد. غزلم رو بخونید... مرا ازین همه دلمردگی خلاصی نیست وگرنه شیوه ی من کفر و ناسپاسی نیست ازین همه غم نو توی شعر فهمیدند که محتوای غزلهام اقتباسی نیست من از شکستن یک بغض شعر می سازم و هیچوقت غزلهای من سیاسی نیست ....و هرکسی که مرا دید گفت: تنها عشق، دلیل این همه گیجی و بی حواسی نیست
دلیل رویش این شعر یک غم تازه ست نگرد بین غزل... هیچ چیز خاصی نیست!....
ایام به کامتون باشه.... [ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 11:54 AM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
سلام.
حال و هوای این شعر با کارای دیگه م متفاوته. هنوز بطور کامل ادیت هم نشده: در لا به لای حسرت این شهر سوت و کور تیغ است آشنایم و روح است دور دور... هرکس نگاه کرد به من، در خودش گریست هرکس که دید، گفت که: این مرد بی شعور.... بوی جنازه ام همه جا پخش می شود باید پناه برد به دستان مرده شور اهل قلم شبیه به هم فکر می کنند امشب هدایتم من، در قاب (بوف کور) ای کاش خاک من نشود کوزه ای گلی ای کاش جارویی بشوم دست یک سپور...
فرصت تمام شد... و صدایی بلند، گفت: شاعر! خوش آمدید به این تنگنای گور!.....
سال خوبی داشته باشید... [ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 11:47 AM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
سلام...
این بار به روز میشم با غزلی متفاوت از دوست خوبم سید حمید برقعی. شاید واستون جالب باشه! واسه من که بود: تجربه ای اینچنین... شب گذشته من و او چه خواب خوبی بود در آن سیاهی شب آفتاب خوبی بود همیشه موقع دیدار او دلم می ریخت اگر چه ترس نبود اضطراب خوبی بود گناه نیمه شب ما کلام حافظ شد گناه نیمه شب ما ثواب خوبی بود تفالی نزد و یک غزل برایم خواند ولی عجب غزلی! انتخاب خوبی بود "چه مستی است ندانم که رو به ما اورد" جهان به رقص در آمد...شراب خوبی بود سوال کردم ازاو عشق چیست؟چشمانش سکوت ریخت برایم، جواب خوبی بود تمام شب تن اورا ورق ورق خواندم غزل ،سپید ،ترانه ،کتاب خوبی بود مربع اگر چه شاعر آیینی ام، دلش می خواست که عاشقانه بگویم ،عذاب خوبی بود !... [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 10:52 AM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
خام تو شدم... به! چه زبانی داری! در چشم قشنگت آسمانی داری... بین خودمان بماند اما دختر! مردم به خدا! عجب لبانی داری!!!!.... [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 8:9 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
یارم منش بزن بهادر دارد! انگار درون سینه آجر دارد! در دوره ی ما عاشق هر کس بشوی حس میکنی از عشق تنفر دارد!... [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 12:18 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
درود به همه ی دوستانم...
چارپاره ای رو که خواهید خوند چند روز بعد ازون حادثه سروده شد. تو همون حال و هوا... و همین الان به ضعفش اعتراف میکنم!.... به یه سری از دلایل تا حالا روش نکردم. اما حالا به دلیل ادای دین به بروسان عزیز و توصیه ی دوست خوبم فرهاد اینجا میذارمش....
عصر دیروز، شاعری پیشم چند شعر از نگاه تو می خواند توی دنیای بی ترحم ما تو نماندی و خاطراتت ماند...
وقتی از رفتنت خبر آمد ...و در آمد سیاه توی کمد، یاد حرف قشنگت افتادم زندگی (خوب برگزار نشد!...)
مردواره همیشه با شعرت ظلم را واژگونه می کردی یک نفر گفت قبل رفتن خود گفته بودی که بر نمی گردی.....
خون سرخ تو، همسرت، لیلا به تن سخت جاده می پاشید... آه! انگار تشنه ی خون بود جاده خون تو را می آشامید!...
لا اله..... کجاست مردی که....؟ لا اله.... تمام شد لیلا؟ جمله ی لا اله الا الله...... خواب بودم تمام مدت؟ یا...؟
خدایشان بیامرزاد... [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 8:5 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
در کنج اتاق خود نشستم...و دلم، انگار دوباره در تب پنجره است
این شعر که باز هم به تو می دهمش، دفترچه ی درد امشب پنجره است من بی تو اسیر درد...در حالی که، تنهایی من برای تو جذاب است! تو رفتی و گلدان سر طاقچه ام ، چون تبخالی روی لب پنجره است. .. ####################### اکنون که دوباره آمدی خوشحالم...دیدم که در خانه به گلدان می گفت: انگار دوباره ماه برگشته و باز، با خوشحالی،مخاطب پنجره است وقتی که تو پر میزدی و میرفتی، نور از دل این خانه سفر کرد به گور... این خانه دوباره جان گرفته با تو، پر نور شده، لبالب پنجره است............. [ جمعه دوم دی 1390 ] [ 6:50 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
دو روزه فقط عصبیم....
همین! سانحه ی رضا بروسان و خونوادش تباهم کرد.... خدا رحمتشون کنه... غزال شعر خراسان رضا بروسان رفت..... [ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 1:14 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
این عشق کال، ماحصل آن نگاه بود عشقم به تو، بزرگترین اشتباه بود... این قلب پاره پاره که در زیر پای توست،، یکروز عاشقانه ترین تکیه گاه بود! تا قبل ازینکه پا بگذاری به زندگیم، حق،شاهد است، زندگیم روبراه بود! با تاول دمیده به پاهای خسته ام،، باید چگونه گفت،مسیر اشتباه بود؟؟ *********** ...آن لحظه های آخر، یادم نمی رود تنها صدای صحبتمان سوز آه بود! از هیچکس شکایت و شیون نمی کنم بختم از ابتدای تولد، سیاه بود.... [ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 9:49 AM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
درود به همه ی دوستان عزیزم...
دو بیت جدید میذارم فقط به این خاطر که کم کاری این دو سه ماه رو توجیه کرده باشم.همین!
از بسکه دورم از غزل و وزن و قافیه، از دستهام بوی تعفن، روان شده ست... این دستها به سمت غزل پا نمی شوند! این شاعر شکسته، عجب ناتوان شده ست. ...وقتی غزل غریبه شده با تفکرم، حس میکنم کثیف ترین نوع عنصرم! در دوری از غزل بخدا غصه میخورم! انگار دل، دچار غمی ناگهان شده ست..... [ شنبه دوم مهر 1390 ] [ 6:52 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
....و این منم که شدم کنج خانه، نقش زمین به این مریضی ناجور لعنتی، نفرین!... سرم عجیب به درد آمده.... بگو چه کنم؟ به درد، صبر کنم؟ یا که، چند تا کدیین؟؟!....
[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 7:53 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
افتاده ام از پا و به سر می آیم...
بی تابم و مجنون به نظر می آیم! هرچند گره به ابرو انداخته ای،، من از پس اخم هات، بر می آیم!... [ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 9:40 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
سلام...
اینبار با غزلی زیبا از شاطر عباس صبوحی
روزه دارم من و،افطارم ازان لعل لب است... آری!افطار رطب در رمضان مستحب است! روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه،، بخورد روزه ی خود را، به گمانش که شب است!! زیر لب، وقت نوشتن، همه کس نقطه نهد... وین عجب، نقطه ی خال تو به بالای لب است!!! یارب این نقطه ی لب را که به بالا بنهاد؟؟ نقطه هرجا غلط افتاد مکیدن ادب است!... عشق، آنست که از روی حقیقت باشد هرکه را عشق مجازیست، حمال الحطب است... [ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 1:0 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
افتاد تا ز چشم اهالی دهکده،در بین منجلاب کثافت دچار شد...
آن دخترک که ساده و معصوم و خوب بود،حالا به دست ناپدری تار و مار شد خانه ازو گریخت! به بیرون قدم گذاشت،سر تا به پاش وحشت و درد و هراس بود احساس درد و بی کسی اش در طواف غم،با دود بنگ و شیشه و افیون مهار شد! او از تمام مردم دنیا بریده بود،دور سرش تمام جهان پرسه می زدند! آنقدر گیج بود،نفهمید،کی؟ کجا؟ در خودروی جوان خرابی سوار شد... ...آن شب تمام ثانیه ها رنگ درد داشت،تا صبح زیر بارش شهوت هلاک شد اما تمام خفت خود را ز یاد برد،تا در لباس تازه ی خود نونوار شد...! مادر کنار خانه به گریه نشسته بود،بابا کنار منقل خود مست مست! بود، بی اطلاع بود که آن تازه دخترش،با دستهای گرگ گرسنه شکار شد... ************ یک ماه بعد...زیر پلی در کنار شهر، افتاد و مرد و هیچکسی مطلع نشد! صد حیف ازآن فرشته ی معصوم و بی گناه... در اوج درد و دربه دری تار و مار شد...........
[ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 12:59 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
تنها کنار لحظه ی تنهاییت نشست
مردی که با تمام تو پیوند خورده بود تنها تمام زندگیش را حراج کرد مردی که در پناه تو سوگند خورده بود...
مردی شبیه آدمک پشت ویترین با دستهای کهنه ی لاکی،زبان لال مردی شبیه قامت پوسیده ی درخت با شاخه های یخ زده،با میوه های کال
مردی که در حوالی دیروزهای شهر از فرط درد،دور خودش تار می کشید با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق در کوچه های سرزده، سیگار می کشید....
سیگار می کشید بیاد نبودنت با یاد تو، و یاد همان فرصت کمش اشکی چکید از دهن چشم های او خاموش شد زبانه ی سیگار پر غمش...
مردی که قلب خسته و مجروح خویش را روزی به دست نازک بی رحم تو سپرد آنقدر بین کوچه به سیگار بوسه زد، تا اینکه در تزاحم اندوه خویش مرد!! ........................................................................................................................................... دیروز باز مرد غریبی کنار شهر از فرط درد،دور خودش تار می کشید از دست بی وفایی تو باغم زیاد در کوچه های سرزده سیگار می کشید...! [ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 11:25 AM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
(این که چشم از تو بر نمیدارم، چون گل آفتاب گردانم بنشین اندکی که جایز نیست، دایم این قبله را بچرخانم!!)
چشم تو زیر طاق آن ابروت، لف و نشر مرتبم شده است قاب چشم سیاهپوش شما، سوژه ی شعر امشبم شده است...
تو سری از فرشته ها اما، بی گناهی گناه خوبی نیست! گاه گاهی به چشم من برگرد، رفتنت اشتباه خوبی نیست!!
سیب لبخند مهربان لبت، در هیاهوی عشق،چیدنی است امشب از خانه ات بزن بیرون، (ماه با کیف و کفش،دیدنی است!)
مطلع شعر من نگاه تو شد، مقطعش رفتن تو از پیشم... خودمانی بگویمت،زیبا! کافرم،نیست غیر تو کیشم...
آه! این شعر هم تمام شد و، باز هم حرف دل نگفته پرید! می روم،باز، بازخواهم گشت..... شاید این بار با دو شعر سپید...! بند اول این چارپاره کار دوست عزیزم جناب آقای گرامی ست که همین بند بهانه ی من شد برای سرودن این چارپاره.... [ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 7:43 PM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
سلامی چو بوی خوش آشنایی...
با عرض پوزش به سبب این تاخیر طولانی...امروز به مناسبت تولدم به روز میشم با غزلی که دوستش دارم. نظر میخوامااااااااااااااا!!
عجیب بی کس و تنها شدم عجب دردی! خدای من! چه بلایی سر من آوردی؟! به خاک تیره نشسته است روزگار دلم... دلی نمانده مرا در پی چه می گردی؟! تمام عمر فقط غصه بود تقدیرم چه روزگار بدی! اه! چه عمر نامردی!!!!!!! درخت بی بر و بار و شکسته ای بودم بهار من! تو مرا رو به ذوق آوردی... به پای کلیه ی دردها نشستم من .....و هرکه دید مرا گفت: به! عجب مردی! بهشت من شده اردی جهنمم امسال! هوا چه خوب.... ولیکن نصیب من سردی!!!! [ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ] [ 11:46 AM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
زیر آوار دفن شد خورشید...در سقوط نهان پنجره ای
آسمان و زمین به سوگ نشست...در غم ناگهان پنجره ای سنگ در دست کودکی رند است...ایستاده میان یک کوچه می روم سنگ را بگیرم از او...تا نیفتد به جان پنجره ای من بدون تو سخت بیمارم...پنجره بی تو غصه ها دارد تو تمام وجود من هستی...تو تمام توان پنجره ای پنجره مات چهره تو شده...دهنش باز مانده از تو و، تو مثل ماه شب چهاردهم...در میان دهان پنجره ای *** ماه رفته ولی هنوز انگار...ته صدایی به گوش می آید ته صدایی شبیه یک خواهش...(امشب اینجا بمان) پنجره ای..........
ای چشم تو چشم و چشم عالم را چشم من چشم ندیده ام چو چشم تو به چشم!! چشمم ز میان چشم، چشم تو گزید!! این چشم، چه چشم است؟ چه چشم است؟ چه چشم؟!!! [ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 10:45 AM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
نانوا هم جوش شیرین میزند.
بیچاره فرهاد!!... (فرج اللهی) [ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 11:37 AM ] [ جواد بنی اسدی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |